
رفتـــــم ، ولی رفتنم خیلی طول كشید . تا راضیشون كنم و دلشونو بدست بیارم ( كه آخرشم نفهمیدم دلشون با مــــن بود كه برم یا با مـــــن بود كه برگردم ) زمان زیادی و دوستای زیادی رو از دست دادم .
اونجا كه رسیدم عطر و بوی خاك و خاكیان مستم كرد ... من كه می دونستم قوانین جهانی رو ؛ متعجب كه چرا كسی در رعایت كردنش تلاشی نمی كنه كه هیچ ، حتی رعایت نكردنش بهتر از رعایت كردنشه و فراموش كردن قوانین به حساب ایمان و عقاید دینی كذاشته شده ؛ منــــــــم همرنگ اونا شدم .
روز واقعه ، متوجه نبودم و نبـــودیم .. چون همه فراموش كرده بودیم ، یــا نـــــــــه بحث فراموشی نبود ؛ یــــه عده اعتقادمونو به اون اصول از دست داده بودیم یــــه عده هم بی خبر از اونا به این وادی پا گذاشته بودیم و یــــه عده هم صِرف همرنگی ، كنار گذاشته بودیمشون .
الان ســــــــــــالها از اون روزها می گذره و من و امثال من درگیر این افكار كه واقعــاً چــــــــــــــرا ؟!!
چرا یكی از اصول جهانی ارتش و جنگ رو زیر پا گذاشتند و ما هم ندانسته دین و عقاید رو در اولویت قرار دادیم و این شد كه نتراشیدن ریش ، راه نفوذ گازهای شیمیایی رو باز كرد و چــــــــــــــــــه ها كه نشد .
الان مائیم ..و درد ..و بستر بیماری ..و داروی نایاب ..و خرج زندگی ..و دخلِ نــــدار ..و خانواده ی زجر كشیده ..و بــدتــر از همه ، دیـــــــــــــــــد ناجوانمردانه ی بعضی از آنها كه در حفظ جانشان ، جانمان را گــــرو گذاشتیم!
راستی چــــــرا ؟!
این مطلب ، درهم برهم های ذهن خودمه، برای بیان علامت سوالی كه در ذهنم بوده و هسـت ...
نقل قول نیست .

تبلیغات
ن :
R - E - S