تبلیغات
مــــــن و گـــــــذر زمـــــان ..

قالب وبلاگ

هاست لینوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سایت و قالب وبلاگ

طراحی وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

بنشیــن بـر لب جوی و گـذر عمـــر ببیــن !

چهارشنبه 30 فروردین 1391

ماسك بی اثر یا ..!



رفتـــــم ، ولی رفتنم خیلی طول كشید . تا راضیشون كنم و دلشونو بدست بیارم ( كه آخرشم نفهمیدم دلشون با مــــن بود كه برم یا با مـــــن بود كه برگردم ) زمان زیادی و دوستای زیادی رو از دست دادم .

اونجا كه رسیدم عطر و بوی خاك و خاكیان مستم كرد ... من كه می دونستم قوانین جهانی رو ؛ متعجب كه چرا كسی در رعایت كردنش تلاشی نمی كنه كه هیچ ، حتی رعایت نكردنش بهتر از رعایت كردنشه و فراموش كردن قوانین به حساب ایمان و عقاید دینی كذاشته شده ؛  منــــــــم همرنگ اونا شدم .

روز واقعه ، متوجه نبودم و نبـــودیم ..  چون همه فراموش كرده بودیم  ، یــا نـــــــــه بحث فراموشی نبود ؛ یــــه عده اعتقادمونو به اون اصول از دست داده بودیم یــــه عده هم بی خبر از اونا به این وادی پا گذاشته بودیم و یــــه عده هم صِرف همرنگی ، كنار گذاشته بودیمشون .

الان ســــــــــــالها از اون روزها می گذره و من و امثال من درگیر این افكار كه واقعــاً   چــــــــــــــرا ؟!!

چرا یكی از اصول جهانی ارتش و جنگ رو زیر پا گذاشتند و ما هم ندانسته دین و عقاید رو در اولویت قرار دادیم  و این شد كه نتراشیدن ریش ، راه نفوذ گازهای شیمیایی رو باز كرد و چــــــــــــــــــه ها كه نشد .

الان مائیم ..و درد ..و بستر بیماری ..و داروی نایاب ..و خرج زندگی ..و دخلِ نــــدار ..و خانواده ی زجر كشیده ..و بــدتــر از همه ، دیـــــــــــــــــد ناجوانمردانه ی بعضی از آنها كه در حفظ جانشان ، جانمان را گــــرو گذاشتیم!

راستی چــــــرا ؟!

 

این مطلب ، درهم برهم های ذهن خودمه، برای بیان علامت سوالی كه در ذهنم بوده و هسـت ...

 نقل قول نیست .



یکشنبه 27 فروردین 1391

حقیقت چه رنگیه ؟



خیلـــــــــــــــی وقته ، تو وجودم یه خلائی یه كمی ئی حس می كنم .

انگار می خوام یه رنگی به خودم بگیرم ، ولی بین رنگـــارنگی عالم گیر كردم ! ..

هر رنگی كه به نظرم زیباتر میاد ، با نزدیك شدن بهش ..

 متعجبانه ، فقــــــط سیاهی رو،  توش می بینم ! ..

نه اینكه ناامیــدم ، یا افســـرده ام ، یا روحیــــه ام رو از دست دادم ..

چیـــزی كه آرامش مطلـــق بهم بده ، پیـــدا نمی كنم!..

همه چیز نسبــــــی و ناقصـــــه ..

...

رو آوردم به خـــــــــــــــــدا ..

 ولی ؛ قرار گرفتن تو راه حقیقی و راه خدا ، آسون نیست ..

شناختی حقیقی ، می خواد .. امــــــــــــا ..

اونایی كه به شناختی حقیقی دست یافته اند ، و می تونن راهنما باشن

كجان ؟! ..

خاموش شـــــده اند و سكوت اختیار كرده اند

ما بقی ، اظهار می كنند كه راهی كه دارن می رن راه حقیقته .. ولــــــــی ..

 هنوز خــــــود ، در لابه لای علائم گیج كننده ی ساخت خودشون (بر مبناء منافع خودشون )

 گیــــــــــر كرده اند



پنجشنبه 24 فروردین 1391

آدینــــــــــــه ی آرزوهــــــــــــا (8) :



آنگاه که آفتاب پنجه در پنجه دریا ، سر به زیر لحاف آبهای آبی دریا ، شرمگین و ملول از سنگدلی انسانها و مشاهده بی رحمی و قصاوت آنها، چشم هایش را بر روی زمین می ببندد تا اینهمه ظلم و ستم را نبیند .. چه دردناک است دیدن قطرات شبنم اشکش بر روی مرجانهای دریا.

آفتاب تابنده و درخشان، از همان زمان که قابیل بی رحمانه هابیل را به قتل رساند ، ناباورانه بر قتل برادر گریست .

از همــــان روزی كه دست حضـــرت قابیـل 

گشـت آلوده به خـــون حضــــرت هابیـل

از همــــان روزی كه فرزنـــــدان آدم

صــــدر پیغام آوران حضرت باریتعالـــــــی ؛

زهــــر تلخ دشمنی در خونشان جوشیـــــــد

آدمیـــت مـــــرد !

گـرچـه آدم زنـده بـــــود ...

و هر غروب؛ خجول از این همه شقاوت و بی رحمی سر بر بالین آب می گذاشت تا شاید بتواند در خواب از اینهمه بی رحمی در امان باشد و به یاد آورد که مهر و محبت را که فراموش شده ، دگر بار باید به یادشان آورد ... انسانهائی که فراموش کرده اند انسان اند و سرود آفرینش را باید دگر باره برایشان زمزمه کرد ...

می دید انسانهائی را که بی هیچ چشم داشتی مهر و محبت را به دیگران تقدیم می کنند و تنها امید خورشید به این چشمهای پاک و بی ریا بود و این، امیــــد طلوع صبح فردا را به یاد او می آورد تا شاید روزی برسد که او در گردش خود ، هیچ ظلمی نبیند و نبیند صورت یتیمانی که با شرم رو به سرخی گرائیده و دستان نیازی که بر بالای درختان حلق آویز گشته و نبیند صداقت را که به جبر به دروغ سر خم کرده و فریادی که در گلو شکسته و نبیند مردمانی را که نقابی از پری رویان بر صورت زده و در دل شیطان صفت اند ...

آری ...  ، روزی فـــرا خــواهد رسیـــد کـه خـــــورشیــد از دیـار عشــق و سـرزمیـن مهــــر طلــوع کنـد .. و اینهمــه ظلـم و ستـم بـه پــایــان برسد .. و بتواند یک غروب را سبکبــــــال و دلشــــــاد سـر بر بالیــن دریـا گــذارد .

 به امیــــــــد آن روز ... 

 

 



پنجشنبه 24 فروردین 1391

بهـــار خلقت



و در " آغـــاز هیــــــچ نبود ،

جــــــز یك كلمـــــــه؛ 

و آن کلمـه ، خـــــــدا بود "

عظمـت ؛ همــواره در جستجــوی چشمـــــی که او را ببینـــد ،

و خـــوبـــی ؛ همواره در انتظار خــــــردی که او را بشنـــــاسد ،

و زیبـــــائـی ؛ همواره تشنــــه دلـــــــی که به او عشق ورزد ،

و جبــــــروت ؛ نیازمند اراده ای که در بـرابرش ، به دلخــواه ، رام گردد

و غـــــــرور؛  در آرزوی عصیـان مغــــــــروری که بشکندش و سیرابش کنـد

و خــــــــدا ؛ عظیـــم بود و خـــوب و زیبـــــا و پر جبــــروت و مغــــرور

اما کســـی را نداشت

خــــــــدا آفـریـدگار بود

و چگـونه می توانست نیـافرینـــــد ؟

و خـــــــدا مهـربـان بود

و چگــونه می توانست مهـــــر نورزد ؟

...

هیچکس او را نمی شنــــاخت ،

هیچکس با او " انـــس " نمی توانست بست .

" انســان " را آفرید

و این ، نخستین بهـــــــار خلفت بود .



چهارشنبه 23 فروردین 1391

زنــدگی !



من همیشـه خوشحـالم، می دانید چــــــــرا؟
برای اینکـه؛ از هیچکس برای چیـــــزی انتظاری نــدارم .
انتظارات همیشـه صـدمه زننده هستند .

زنـدگـــی کــوتاه است ...
پـس به زنـدگـــی ات عشــق بـورز ...
خوشحـــــــال باش و لبخنــــــــد بزن ...
فقــط بـــرای خــــودت زنـدگی کــــن .

قبــــــل از اینکه بنویسی ؛ فکر کن
قبــــــل از اینکه خرج کنی ؛ درآمد داشته باش
قبــــــل از اینکه دعا کنی ؛ ببخش
قبــــــل از اینکه صدمه بزنی ؛ احساس کن
قبــــــل از تنفر ؛ عشق بورز

زنـدگـی این است ...
احســاسش کـــن، زنـدگـی کـــن و لـــذت بـبـر
.

"ویـلیـام شـكسـپیـر "



یکشنبه 20 فروردین 1391

نفس و عشق .. دیو و سلیمان



یکی ازجذابترین تعبیرات نفس و عشـق،قصه دیووسلیمان است که ازدیربازدرادب پارسی به اشاره و تلمیـــح ازآن یادشده است.

قصه چنین است که سلیمان فرزندداود،انگشتری داشت که اسم اعظم الهی برنگین آن نقش شده بودوسلیمان به دولت آن نام،دیووپری راتسخیرکرده وبه خدمت خوددرآورده بود،چنانچه برای اوقصروایوان وجامهاوپیکره هامی ساختند.این دیوان،همان لشکریان نفسندکه اگرآزاد
باشند،آدمی رابه خدمت خودگیرندوهلاک کنندواگردربندوفرمان سلیمان روح آیند،خادم دولتسرای عشق شوند.

روزی سلیمان انگشتری خودرابه کنیزکی سپردوبه گرمابه رفت.دیوی ازاین واقعه باخبرشد.درحال خودرابه صورت سلیمان درآوردوانگشتری راازکنیزک طلب کرد.کنیزانگشتری به وی دادواوخودرابه تخت سلیمان رساندوبرجای اونشست ودعوی سلیمانی کردوخلق ازاوپذیرفتند(ازآنکه ازسلیمانی جزصورتی وخاتمی نمی دیدند.)وچون سلیمان ازگرمابه بیرون آمدوازماجراخبریافت،گفت سلیمان حقیقی منم وآنکه برجای من نشسته،دیوی بیش
نیست.اماخلق اوراانکارکردند.وسلیمان که به ملک اعتنایی نداشت ودرعین سلطنت خودرا مسکین وفقیرمی دانست،به صحراوکناردریارفت وماهیگیری پیشه کرد.

دلی که غیب نمایست وجام جم دارد

زخاتمی که دمی گم شود،چه غم دارد؟




( تعداد کل صفحات: 18 )

[ 1 ] [ 2 ] [ 3 ] [ 4 ] [ 5 ] [ 6 ] [ 7 ] [ ... ]



 

97467007579276062413.jpg



.

.